دسترسي به منابع مقالات : مبانی واحکام فقهی اهانت به مقدسات ادیان آسمانی (زرتشت، یهودیت و مسیحیت) در …

الف) در نامه‌ی خلیفه‌ی راشد، ابوبکر به مردم نجران آمده است:
«به نام خداوند بخشنده مهربان این مطلب را بنده‌ی خدا، ابوبکر جانشین محمد پیامبر خدا برای مردم نجران نوشته و طبق آن، آنان را در مورد جان‌ها، زمین‌ها، دین، دارایی، اطرافیان، عبادات، کسان حاضر و غایب، اسقف‌ها، راهبان، کلیساها و هر چیز کوچک و بزرگ که در اختیارشان است، در پناه خدا و محمد پیامبر خدا قرار داده است که آنان نه در این مورد زیان می‌بینند و نه به آنان سخت گرفته می‌شود.»[۴۲۲]
ب) در وصیت عمر بن خطاب آمده که هنگام مرگ به خلیفه‌ی پس از خود چنین سفارش کرد:
«او را به [حفظ] پیمان خدا و پیمان پیامبرش سفارش می‌کنم. بدین گونه که به پیمان آنان وفا کند و از آنان دفاع کند و آنان به انجام چیزی بیش از توان خود واداشته نشوند.»[۴۲۳]
ج) در وصیت‌نامه‌ی امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب۷نیز آمده: «…و خدا را خدا را در باب (حفظ) پناه پیامبرتان مد نظر داشته باشید مبادا به پناه دادگان در میانتان ستم شود؛ و خدا را خدا را درباره‌ی اصحاب پیامبرانتان مد نظر داشته باشید؛ زیرا پیامبر خدا در حق آنان سفارش کرده است.»[۴۲۴]
د) نامه‌ی امام اوزاعی به صالح بن علی بن عبدالله بن عباس کارگزار عباسی در مورد اهل ذمّه: «آنان بردگان شما نیستند تا شما آزاد باشید آنان را از شهری به شهر دیگر جابجا کنید، بلکه آنان آزاد و دارای پیمان هستند.»[۴۲۵]
اهل سنّت (حنفیه، مالکیه، شافعیه و حنبلیه)[۴۲۶] قائل به عدم اهانت به شخصیت‌های مقدس در هر دین می‌باشند و کسی که ذمّی را توهین کند معصیت کرده است؛ زیرا که حق آدمی است و دارای کرامت می‌باشد و اگر که مسلمانی قذف کند ذمّی‌ای را به زنا پس تعزیر می‌شود.[۴۲۷] پس اهانت به شخصیت‌های مقدس در هر دین از جرایمی است که عامه نیز آن را جایز نمی‌دانند.

بند اول: مبانی قرآنی

در قرآن مجید علاوه بر داشتن کیفر دنیوی و عذاب اخروی، مورد لعن و انزجار خداوند تبارک‌وتعالی قرارگرفته‌اند: «خداوند، بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر [از] کسى که بر او ستم رفته باشد و خدا شنواىِ داناست.»[۴۲۸] در جای دیگر خداوند انسان‌ها را از مسخره کردن بازداشته است و اینکه به هم طعنه نزنند و یا در هنگامی که با همدیگر سخن می‌گویند یکدیگر را با القاب زشت صدا نکنند،[۴۲۹] انسان‌ها را از گفتن قول به باطل و دروغ بازداشته است[۴۳۰] و عمل عیب‌گویان و هرزه زبان را تقبیح کرده است.[۴۳۱] در جای دیگر کسانی را که به عیب‌جویی و سخن‌چینی می‌پردازند[۴۳۲] و کسانی که به دیگران تهمت می‌زنند و افترا می‌بندند مورد لعن در دنیا آخرت قرار داده و وعده عذاب الیم داده است.[۴۳۳]
خداوند متعال تا آنجا انسان را گرامی داشته که با مخالفان خود با روا داری و انصاف تعامل کرده «بگو: چه کسی شما را از آسمان‌ها و زمین روزی می‌دهد؟ بگو: خداوند و البته [یکی از] ما یا شما از هدایت برخوردار است یا در گمراهی آشکار بسر می‌برد.»[۴۳۴]
هنگامی که به این نکته می‌اندیشیم که چگونه خداوند آیه را با مقوله‌ی «تجاهل عارف» به پایان برده و شک را با یقین درآمیخته (راه‌یافته بودن مسلمانان و گمراه بودن دیگران)، می‌بینیم بر تأکید و مبالغه‌ی معنا افزوده‌شده است. قرآن در این آیه تبیین نکرده که کدام یک از دو دسته برخوردار از هدایت است و کدام یک در گمراهی بسر می‌برد و این نشان‌دهنده‌ی انصاف طرف مقابل و اتمام حجت علیه او و وانهادن قضاوت به خردمندان است.
«این یک سخن کاملاً منصفانه است و هر موافق و مخالفی که آن را بشنود به مخاطبان آن خواهد گفت: طرف مقابل با تو از در انصاف درآمده است؛ اما در گنجاندن این مطلب پس از تبیین رسای ماقبل آن، به این نکته آشکارا اشاره‌شده که کدام دسته از هدایت برخوردار است و کدام دسته در گمراهی آشکار بسر می‌برد. بی‌گمان سخن را در لفافه گفتن در طرف دعوا بیشتر اثر می‌گذارد و در تهاجم، بیشتر او را از پای درمی‌آورد و در کنار آن، از طرف مقابل غوغای اندکی بر خواهد خاست و به‌سادگی شکوه وی در هم خواهد شکست. از همین قبیل است سخن کسی که به‌طرف مقابل خود می‌گوید: خداوند می‌داند از من و تو چه کسی راست‌گوست و بی‌گمان یکی از ما دروغ‌گوست.»[۴۳۵]

بند دوم: مبانی روایی

به روایاتی که عامه برای عدم اهانت به شخصیت‌های مقدس استناد کرده اند اشاره می‌شود:
الف) پیامبر خدا در سال ۱۰ هجرت در خطبه‌ی خویش در ایام تشریق حجه‌الوداع فرمود: «ای مردم، پروردگارتان یکی است و پدرانتان نیز یکی. هان، هیچ عربی بر عجمی و هیچ عجمی بر عربی برتری ندارد و نیز هیچ سرخ‌پوستی بر سیاه‌پوستی و هیچ سیاه‌پوستی بر سرخ‌پوستی برتری ندارد، جز به پرهیزگاری آیا پیامم را رساندم؟»[۴۳۶]
ب) فرمان پیامبر به برخاستن برای جنازه‌ها از دیگر اشکال حفظ کرامت و احترام به انسان در اسلام است. در روایت عام بن ربیعه آمده که پیامبر فرمود: «هرگاه جنازه‌ای را دیدید برخیزید تا آنکه از برابر شما بگذرد.»[۴۳۷] «روزی جنازه‌ای می‌گذشت، حضرت برخاست. به آن حضرت گفتند: او جنازه‌ی یک یهودی است. فرمود: مگر موجود جاندار نیست.»[۴۳۸]
اصحاب پیامبر نیز این راه را پیمودند؛ مثلاً سهیل بن حنیف و قیس بن سعد در قادسیه نشسته بودند که جنازه‌ای گذشت. هر دو برخاستند. کسانی گفتند: این جنازه متعلق به یک ذمی است. گفتند: جنازه‌ای از پیش روی پیامبر گذشت، حضرت برخاست. گفتند: «جنازه متعلق به یک یهودی است. فرمود: مگر موجود جاندار نیست.»[۴۳۹]
ج) دادگری خلفای مسلمان، نشان از نگاه‌داشتن حرمت غیرمسلمانان و عدم اهانت به آنان است. روش عمر بن خطاب در حکومت چنین بود: «آدم ناتوان نزد من از همه نیرومندتر است تا آنکه حق او را بستانم و آدم توانا نزد من از همه ناتوان‌تر است تا آنکه حق دیگران را از وی بستانم.»[۴۴۰] مردم در سایه اسلام، احساس کرامت و آدمیّت کردند. حتی اگر کسی به ناحق سیلی می‌خورد، آن را برنمی‌تابد و در برابرش می‌ایستد. احساس کرامت و حق باوری فرد در سایه‌ی حکومت اسلامی موجب شد تا آدم ستمدیده دشواری‌ها را به جان بخرد و سختی‌های سفر دورودراز از مصر به مدینه را تحمل کند؛ زیرا مطمئن است که حق وی تباه نخواهد شد و به شکایت وی گوش خواهند سپرد.[۴۴۱]
د) پیامبر اکرم۶: «هرکس اهل ذمّه (مسیحی، یهودی و زردشتی که در پناه اسلام است) را آزار رساند، دشمن او خواهم بود و هرکس من دشمن او باشم روز قیامت دشمنی خود را بر او آشکار خواهم کرد.»[۴۴۲].

گفتار دوم: معابد

  1. در مورد معابدی که قبلاً در شهرها وجود داشته، سپس اسلام به آن منطقه گسترش‌یافته است و اکثریت آنان مسلمان شده اند یا شهر به دست مسلمانان افتاده است حنفیه معتقدند، آن‌ها را مورد اهانت و تعرض قرار ندهید و برای مسکن باقی گذارید.[۴۴۳]

مالکیه و شافعیه در قولی که نزد حنابله هم وجهی دارد بیان کرده‌اند که معابد را هدم نکنید و آن‌ها را برای عبادت باقی گذارید.[۴۴۴]

  1. جمهور فقهای حنفیه و مالکیه و بنا بر قول صحیح‌تر شافعیه و حنابله قائل به جواز احداث معابد جدید در اراضی صلح شده اند.[۴۴۵]اگر با اهل آن سرزمین صلح کرده‌اند که زمین از آنان باشد و خراج بدهند فقهای مذاهب اربعه اتفاق دارند که معابد را باقی گذارند و توهین و تعرض به آن‌ها را جایز نمی‌دانند.[۴۴۶]اگر در صلح‌نامه زمین از آنِ مسلمانان اعلام‌شده، چنانچه در صلح‌نامه شرط نکرده باشند، نمی‌توانند معبد بسازند ولی اگر امام مصلحت دید که در صلح‌نامه قسمتی از زمین مختص مسلمانان را برای ساختن معبد در اختیار ادیان قرار دهد مجاز به انجام آن است.[۴۴۷]

۳) فقهای مذاهب اربعه معتقدند در شهرهایی که به دست مسلمانان ساخته‌شده چون اراضی از آن مسلمانان است، پیروان ادیان نمی توانند در آنجا معبد بسازند[۴۴۸]، چراکه پیامبر۶از ساختن کنیسه و معبد در کشور اسلامی نهی کرده‌اند.[۴۴۹] ولی همان‌طور که گفته شد پیروان ادیان می توانند در کشور اسلامی زندگی کنند و ماندن آن‌ها در کشور اسلامی بدون انجام عبادتشان ممکن نیست، جمعیت ادیان رو به فزونی است و آنان نمی‌توانند برای عبادت به معابد قدیمی اکتفا کنند.
مرمت و تعمیر معابد و همچنین بازسازی معابد مخروبه در بلاد اسلامی به اعتقاد جمهور فقهای حنفی و مالکی بنا به قولی و اکثر شافعیه و حنابله جایز است.[۴۵۰] اگر معبد خراب شد یا برای بازسازی تخریب کردند، اکثر فقها جایز دانسته‌اند که می‌توانند به‌جای آن معبدی نو بسازند[۴۵۱] و این احداث کنیسه و معبد نیست.
بنابراین توهین به معابد ادیان جایز نمی‌باشد. لازم است امنیّت این اماکن را جهت انجام عبادت و اجرای مراسم فراهم نمود و از توهین و تجاوز به آن‌ها جلوگیری کرد.

بند اول: مبانی قرآنی

به آیاتی که عامه برای عدم اهانت به معابد استناد کرده اند اشاره می‌شود:

الف) «اى مسلمانان دشنام ندهید کسانى را که مشرکان مى‏پرستند بجز خدا زیرا که ایشان دشنام خواهند داد خدا را از روى ظلم به غیر دانش همچنین آراسته کردیم در نظر هر گروهى کردار آن گروه باز بسوى پروردگار ایشان رجوع ایشان باشد پس خبر دهد ایشان را به عاقبت حال آنچه می‌کردند»[۴۵۲]

برای هیچ مسلمانی روا نیست که صلیب‌ها، کلیساها و کیش آنان را ناسزا گوید و یا دست به کاری زند که منجر به این امر شود؛ زیرا چنین کاری به مثابه‌ی تحریک آنان برای ارتکاب گناه است[۴۵۳]
به مسلمانان اجازه نداده است که به معبودان مورد پرستش مشرکان ناسزا بگویند تا مبادا این امر منجر به ناسزاگویی به خداوند راستین از سوی آنان شود. اگر مشرکان از مسلمانان می‌شنیدند که به معبودانشان ناسزا می‌گویند، بی‌گمان آنان نیز معبود مسلمانان را ناسزا می‌گفتند؛ درحالی‌که مشرکان خواستار چنین چیزی نبوده‌اند. برای آنکه آنان هر چند قائل به توحید نبودند، باز هم به وجود خداوند متعال باور داشتند. همچنین اگر مسلمانان به معبودان مشرکان ناسزا می‌گفتند، مشرکان نیز متقابلاً احساسات مسلمانان را جریحه‌دار می‌کردند. بدیهی است که این امر با کرامت هر کدام از دو دسته، تضاد دارد و موجب پدید آمدن دشمنی و گسترش کینه و نفرت در دل‌ها می‌شود.[۴۵۴]
ب) «همان کسانى که به‌ناحق از خانه‏هایشان بیرون رانده شدند. [آن‌ها گناهى نداشتند] جز اینکه مى‏گفتند: «پروردگار ما خداست» و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض دیگر دفع نمى‏کرد، صومعه‏ها و کلیساها و کنیسه‏ها و مساجدى که نام خدا در آن‌ها بسیار برده مى‏شود، سخت ویران مى‏شد و قطعاً خدا به کسى که [دین‏] او را یارى مى‏کند، یارى مى‏دهد، چراکه خدا سخت نیرومند شکست‏ناپذیر است‏.»[۴۵۵]

بند دوم: مبانی روایی

از پیامبر اکرم۶در مورد علت نهی از توهین به بت‌های مشرکین سؤال شد، پیامبر فرمودند زیرا خداوند از آن نهی کرده است.[۴۵۶]

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

مبانی واحکام فقهی اهانت به مقدسات ادیان آسمانی (زرتشت، یهودیت و مسیحیت) در …

ج) سبّ سایر انبیا اگر موجب ارتداد هم نگردد کیفرش اعدام است.[۲۵۲]
د) سبّ باقی پیامبران و فرشتگان و مثل آنان از امامان:، مجازات قتل در نزد ما ثابت است.[۲۵۳]
ه) حکم سبّ پیامبر شامل نبی و انبیای اولوا العزم که صاحب کتاب و شریعت بوده‌اند و بالأخره همه انبیاء الهی می‌باشد.[۲۵۴]
حتی در مورد قتل کسی که به انبیا توهین کند ادعای اجماع شده که به آن اشاره می‌شود:
الف) شخصی که پیامبر اسلام۶و انبیا غیر ایشان، یا یکی از امامان: را سبّ کند کشته می‌شود. بر کسی که سبّ را بشنود و بدون اجازه صاحب الأمر پیش‌دستی کرده او را به قتل برساند سبیل و راهی نیست. (مجازات نمی‌شود، قصاص و دیه‌ای ندارد) و همه این‌ها به دلیل اجماع فقهای امامیه ثابت است.[۲۵۵] در این فتوا تمام معصومین:، پیامبر اکرم۶و سایر پیامبران و امامان یک حکم دارند و حکم سبّ هر یک از آنان اعدام است و در اجرای این حکم نیازی به اذن امام نیست و دلیل همه اجماع شیعه است. در این فتوا، بر الحاق سایر انبیاء به حضرت محمد۶تأکید شده و حکم سبّ تمام انبیاء به اجماع فقهای امامیه قتل دانسته شده است.
ب) هر کس خدا یا یکی از پیامبرانش یا فرشتگانش یا امام را سبّ کند در نزد ما (امامیه) قتلش واجب است؛ چون او با سبّ کافر شده است. جمهور (اهل سنّت) گفته‌اند توبه داده می‌شود و تعزیر می‌گردد.[۲۵۶] در این فتوا حکم سبّ هر یک از انبیاء، قتل سابّ است و این حکم با تعبیر «عندنا» یعنی در نزد ما شیعیان و فقهای امامیه، اجماعی شمرده است.
ج) عده‌ای نیز قائل به این اجماع هستند و اصل الحاق را به دلیل خاص تأیید کرده و روایت ویژه قذف حضرت داوود را تضعیف و حکم قتل را برای سبّ انبیاء می‌پذیرند.[۲۵۷]

بند اول: مبانی قرآنی

الف) در منطق قرآن تک‌تک انبیا الهی شایسته تعظیم‌اند و اهانت به آنان برخلاف اخلاق دینی، وجدان مذهبی و تکلیف عملی- شرعی است. مسلمانان اگر تصوّر کنند که حضرت عیسی ۷، حضرت موسی ۷و دیگر پیامبران متعلق به دیگران‌اند و پیامبران ما نیستند، اصلاً مسلمان نیستند؛ چون قرآن می‌فرماید: «بگویید: ما به خدا و به آنچه بر ما نازل‌شده و به آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردیده و به آنچه به موسى و عیسى داده‌شده و به آنچه به همه پیامبران از سوى پروردگارشان داده‌شده، ایمان آورده‏ایم میان هیچ‌یک از ایشان فرق نمى‏گذاریم و در برابر او تسلیم هستیم.»[۲۵۸] مطابق این آیه مبارکه خدای متعال به مسلمانان فرمان داده است که اعتراف کرده و بگویند: «لَا نُفَرِّقُ بَینْ‏َ أَحَدٍ مِّنْهُمْ» بین پیامبران فرق نمی‌گذاریم، اهانت به انبیا از احکام الهی مرتبط با آنان است که نباید میان انبیا تفاوت گذاشت. تمام آنچه در توهین به پیامبر اسلام۶وجود دارد در ارتباط با سایر پیامبران نیز جاری است. مطابق این آیه ایمان به همه پیامبران الهی که برخی از آنان در آیه نامشان آمده لازم است. ایمان به انبیا با هرگونه توهین به آنان تضاد دارد. مؤمن به انبیا الهی هرگز کوچک‌ترین توهینی را نسبت به آنان روا نمی‌دارد. لزوم ایمان به عدم فرق بین هیچ‌یک از پیامبران، عام و مطلق است، اختصاص به انبیا در زمان و مکان خاص یا انبیا اولوا العزم ندارد و عدم تفاوت در این آیه به موارد مشخصی تقیید نگردیده است؛ بنابراین هیچ تفاوتی میان انبیا الهی نیست پس حکم سابّ النبی نیز درباره همه انبیا الهی یکی است. ایمان به همه انبیا الهی لازم و از ضروریات دین است و اهانت به آنان، دقیقاً مخالف این ایمان است و کیفر آن اعدام است.
ب) آزار انبیا و رسولان خدا در منطق قرآن، حکم یکسان و برابر دارد. قرآن می‌فرماید: «کسانی که به آیات خدا کفر می‌ورزند و پیامبران را به‌ناحق می‌کشند و مردمی را که به عدالت وامی‌دارند به قتل می‌رساند، آنان را به عذابی دردناک مژده ده! اینان کسانی اند که اعمالشان در دنیا و آخرت تباه می‌شود و هیچ یاوری نخواهند داشت.»[۲۵۹]
مجازات کفر به آیات خدا، قتل انبیا و قتل آمران به قسط، «عذاب الهی» و «حبط اعمال در دنیا و آخرت» و «بی یاوری» است. قاتل پیامبران سزایش عذاب الهی اخروی و تباهی اعمال هم در دنیا و هم در آخرت است؛ بنابراین اهانت کنندگان به پیامبران در توطئه قتل آنان مشارکت دارند و باید کیفر ببینند.
ج) «خدا بر آن نیست که مؤمنان را به این [حالى‏] که شما بر آن هستید، واگذارد تا آنکه پلید را از پاک جدا کند؛ و خدا بر آن نیست که شما را از غیب آگاه گرداند، ولى خدا از میان فرستادگانش هر که را بخواهد برمى‏گزیند. پس به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید! و اگر ایمان بیاورید و پرهیزگارى کنید، براى شما پاداشى بزرگ خواهد بود.»[۲۶۰] این آیه ایمان به انبیاء و اطاعت از آن‌ها را موجب پاداش عظیم و ورود در بهشت می‌داند.
د) «(تنها تو را استهزا نکردند)، پیامبران پیش از تو را نیز مورد استهزا قراردادند من به کافران مهلت دادم سپس آن‌ها را به عقوبت گرفته دیدى مجازات من چگونه بود؟!»[۲۶۱]
در این آیه خداوند به پیامبر خطاب می‌کند که تنها تو نیستى که با تقاضاهاى گوناگون و پیشنهاد معجزات اقتراحى از طرف اهانت کنندگان به استهزاء و سخریه کشیده شده‏اى، اهانت به انبیا سابقه طولانى در تاریخ دارد. بسیارى از رسولان پیش از تو نیز مورد استهزاء واقع شدند ولی درنهایت اهانت کنندگان به پیامبران الهی دچار کیفر شدند.
ه) «دریغا بر این بندگان! هیچ فرستاده‏اى بر آنان نیامد مگر آنکه او را ریشخند مى‏کردند.»[۲۶۲]
خداوند با لحنى بسیار گیرا و مؤثر برخورد تمام سرکشان تاریخ را با دعوت پیامبران خدا یکجا موردبحث قرار داده مى‏گوید: بیچاره و محروم از سعادت آن گروهى که نه‌تنها گوش هوش به نداى رهبران ندادند، بلکه به استهزا و سخریه آن‌ها برخاستند.
تعبیر به «عباد» (بندگان خدا) اشاره به این است که تعجب از این است که بندگان خدا که غرق نعمت‌های او هستند دست به چنین جنایاتى زدند.
و) «پیامبرانى را هم که پیش از تو بودند مسخره مى‏کردند. پس مسخره کنندگان را عذابى که به ریشخندش مى‏گرفتند فروگرفت.»[۲۶۳]
این آیه تهدیدى است براى اهانت کنندگان لجوج که سرانجام، آنچه را مسخره مى‏کردند، دامانشان را گرفت.
ز) «کیفر آنان به سبب کفرشان و نیز بدان سبب که آیات و پیامبران مرا مسخره مى‏کردند، جهنم است.»[۲۶۴]
اهانت کنندگان سه اصل اساسى معتقدات دینى (مبدأ و معاد و رسالت انبیاء) را انکار کرده و یا بالاتر از انکار آن را به باد مسخره گرفته‏اند؛ لذا در این آیه عامل انحراف و بدبختى و زیانشان را بیان کرده مى‏گوید: کیفر آن‌ها جهنم است به خاطر آنکه کافر شدند و آیات من و پیامبرانم را به باد استهزاء و سخره گرفتند.
این آیات دلالت بر حفظ حرمت و مقام انبیاء و تقدیس ایشان دارد و در این میان فرقی بین حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، حضرت محمد۶و دیگر پیامبران الهی نیست؛ بنابراین واجب است اعتقاد نمودن به حقیقت جمیع پیامبران الهی و تعداد آن‌ها که یک‌صد و بیست‌وچهار هزار نفر است و پنج نفر اولوا العزم که اشرف و افضل و اکمل از تمام انبیا خاتم‌النبیین حضرت محمد۶است. بااین‌حال تنها نام بیست‌وشش نفر از آن‌ها در قرآن ذکرشده است.

بند دوم: مبانی روایی

برخی از بزرگان علم اصول[۲۶۵] در تعریف سنّت بیان داشته‌اند: «سنّت عبارت است از قول، فعل و تقریر معصوم:» نقل و حکایت سنّت را روایت، حدیث و خبر می‌گویند. منظور از قول و فعل، گفتار و کردار و منظور از تقریر سکوت و رفتار تأیید آمیز معصوم است نسبت به فعل یا عقیده‌ای که در حضور ایشان انجام یا مطرح‌شده و آن را رد نکرده باشند.
ائمه اطهار به‌عنوان قرآن ناطق، ارزش و اهمیت خاصی برای حیثیت و شرافت انبیا قائل شده‌اند و در کتب حدیث،[۲۶۶] در سنّت و سیره معصومین روایات زیادی است که دلالت بر مذمّت، تحریم و ممنوعیت از توهین و اهانت و ناسزاگویی به انبیاء را دارد؛ که به چند مورداشاره می‌شود:
الف) از رسول خدا ۶ نقل‌شده که فرمود: هر کس یکی از پیامبران را ناسزا گوید پس او را بکشید.[۲۶۷]
ب) امام صادق ۷فرموده است: رسول خدا۶فرمود: هر کس به خدا و روز قیامت ایمان دارد نباید در مجلسی که در آن به رهبر و پیشوایی ناسزا گفته شود یا عیب مسلمانی مذکور گردد، بنشیند.[۲۶۸]
ج) امام صادق۷ می‌فرمایند: هر کس دوست خدا را ناسزا بگوید محققاً خدا را ناسزا گفته است.[۲۶۹]
د) پیامبر اسلام که پیروزی مکه را با رحمت و محبت همراه کرد و آن روز را روز رحمت نامید و نه روز انتقام‌گیری، مقرّر کرد هر کس وارد مسجدالحرام شود، در امان است. هر کس به خانه ابوسفیان رود یا در را به روی خویش ببندد در ایمن خواهد بود. استثنایی نیز بر این قاعده رحمت قائل شد عده‌ای را به نام مشخص نمود و گفت اینان را هر جا یافتید بکشید گر چه به پرده کعبه چنگ زده باشند.
مقیس بن صبابه، عبدالله بن سعد بن ابی سرح، عبدالله بن خطل و نیز هر دو کنیز او که در آوازخوانی‌های خود پیامبر را در مکه هجو می‌کردند و نیز از آن جمله بودند حویرث بن نقیذ بن وهب که پیامبر را در مکه هجو می‌کرد و… از آن جمله بودند. حویرث بن نقیذ را که در روز فتح مکه گریخته بود، امیرالمؤمنین علی۷یافت و کشت. عبدالله بن خطل که به پرده کعبه آویخته بود، سعید بن حریث و عمار بن یاسر به‌سوی او یورش بردند و سعید بن حریث او را کشت. مقیس بن صبا در بازار کشته شد و اینان کسانی بودند که به استهزای دین و پیامبر پرداخته بودند و یا هر دو وضع را داشتند چنانچه عبدالله بن سعد بن ابی سرح که ازجمله کاتبین وحی بود از مدینه به مکه گریخته و به قریش پناه برده بود و در مورد آیات قرآن و تخفیف دین اسلام می‌کوشید.[۲۷۰]
بنابراین انبیا از قداست خاصی برخوردار هستند و به دلالت روایات کسی که آن‌ها را ناسزا گوید مستحق کشتن است.
همچنین می‌توان از طریق روایات ذیل با قاعده اولویت حرمت توهین به انبیا را اثبات کرد.
الف) پیامبر اکرم ۶فرمودند: دشنام به مؤمن موجب فسق است.[۲۷۱]
ب) از امام رضا ۷توسط آباء و اجدادش از رسول خدا ۶روایت‌شده است که رسول اکرم ۶فرمودند: هرکسی طلب کند ذلت مؤمنی را و او را ذلیل شمارد و به چشم حقارت به او نظر کند به جهت فقر و تهیدستی او حق‌تعالی در روز قیامت او را آشکار گرداند و رسوایش کند.[۲۷۲] پس به‌طریق‌اولی اهانت به انبیا جایز نیست و از گناهان کبیره به شمارمی آید.
با توجه به مطالب فوق‌الذکر تمامی انبیا جزو مقدسات محسوب می‌شوند. در این بررسی، سه دلیل برای کیفر قتل سبّ انبیاء وجود دارد: یکی وحدت مناط است که ملاک و فلسفه حکم قتل سبّ النبی در همه انبیای الهی جاری است. دلیل دوم اجماع است. دلیل سوم قرآن و روایات و نصوص سبّ النبی است.

گفتار دوم: کتب مقدس در ادیان

همه ادیان الهی از سوی خداوند متعال برای هدایت انسان‌ها به انبیاء عظام وحی‌شده اند. آن بزرگواران در جهت راهنمایی بشر و رسانیدن آنان به سعادت تلاش نموده اند. در این راه سختی‌ها را تحمل کرده‌اند. ازاین‌رو همه آن تعالیم الهی مورداحترام بشر می‌باشند. سلسله ادیان الهی تدریجاً برحسب استعداد جامعه انسانی عرضه‌شده است تا بدان جا که بشریت به حدّی رسید که آن مکتب به‌صورت کامل و جامع عرضه شد و چون بدین نقطه رسید نبوت پایان یافت.[۲۷۳] دین حضرت محمد ۶به‌عنوان کامل‌ترین دین اعلام شد، اما به سلسله ادیان الهی به‌عنوان یک سلسله دین نگریسته می‌شود که هر دین مکمل دین قبلی می‌باشد؛ لذا تعالیم و کتب انبیاء الهی دارای احترام می‌باشند.
علما همگی نجس کردن مسجد را حرام می‌دانند و در این‌که حکم اجماعی است اختلافی نیست. این حکم ازآن‌جهت است که هتک مقدسات اشکال دارد و گویا این مطلب نزد آن‌ها مفروغ بوده است،[۲۷۴] پس نتیجه می‌گیریم که اجماع بر هتک کتب تحریف‌نشده انبیا که برای ما هم مقدس می‌باشند وجود دارد.

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است

بررسی کیفیات مخففه در خصوص کودکان بزهکار در قانون جدید مجازات اسلامی و …

تبصره ۱- منظور از طفل کسی است که به حد بلوغ شرعی نرسیده است.
تبصره ۲- هرگاه برای تربیت اطفال بزهکار تنبیه بدنی آنان ضرورت پیدا کند، تنبیه بایستی به میزان و مصلحت باشد».
در تبیین معنای بلوغ شرعی در تبصره ۱ ماده فوق الذکر نیز باید به ماده ۱۲۱۰ قانون مدنی مراجعه نمود.
بند پنجم: قانون آیین دادرسی کیفری مصوب ۱۳۷۸
قانون آیین دادرسی کیفری مصوب ۱۳۷۸، مواد ۲۱۹ تا ۲۳۱ خود را به آیین دادرسی و ترتیب رسیدگی به جرایم اطفال اختصاص داده است. اهم موضوعات مندرج در این مواد را می توان به شرح ذیل برشمرد:[۵۶]
اختصاص یک یا چند شعبه از دادگاه های عمومی هر حوزه قضایی به کلیه جرایم اطفال؛ تعیین سنین ۹ و ۱۵ سالگی برای دختران و پسران به عنوان سن رسیدگی به جرایم آن ها؛ نگهداری اطفال در کانون اصلاح و تربیت یا مکان های مناسب دیگر؛ حضور وکیل یا ولی یا سرپرست طفل در دادگاه؛ غیرعلنی بودن رسیدگی؛ پیش بینی تشکیل پرونده شخصیت؛ اختیار تجدیدنظر به دادگاه رسیدگی کننده به جرم طفل در تصمیم های قبلی خود و گزارش دهی کانون از وضعیت طفل.
موارد فوق الذکر، در راستای افتراقی کردن نحوه رفتار با اطفال و نوجوانان بزهکار مورد اشاره مقنن ایرانی قرار گرفته اند.
بند ششم: قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲
در قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲ در مواد ۸۸ الی ۹۵ ذیل فصل دهم بخش دوم کتاب اول، به مجازات ها و اقدامات تأمینی و تربیتی اطفال و نوجوانان اختصاص یافته است. ماده ۸۸ جرایم تعزیری اطفال و نوجوانان بین ۹ تا ۱۵ سال تمام شمسی، ماده ۸۹ نوجوانان مرتکب جرم تعزیر بین ۱۵ تا ۱۸ سال تمام شمسی، ماده ۹۰ امکان تجدیدنظر دادگاه در رأی خویش، ماده ۹۱ توجه به رشد و کمال عقل در جرایم موجب حدود و قصاص در افراد بالغ کمتر از ۱۸ سال، ماده ۹۲ ناظر به یکسانی بحث دیه در تمام حالات، ماده ۹۳ امکان تقلیل و تبدیل مجازات و اقدام تأمینی و تربیتی، ماده ۹۴ بحث تعویق و تعلیق اجرای حکم و نهایتاً، ماده ۹۵، بحث فقدان آثار کیفری محکومیت های اطفال و نوجوانان را مورد اشاره قرار داده است.
همچنین، در مواد ۱۴۶ الی ۱۴۸ قانون مصوب ۱۳۹۲، تحت عنوان مسؤولیت کیفری، نکاتی در مورد موضوع مزبور قید شده است. در ماده ۱۴۶ افراد نابالغ را فاقد مسؤولیت کیفری دانسته و در ماده ۱۴۷، سن بلوغ دختران و پسران را به ترتیب ۹ و ۱۵ سال تمام قمری ذکر می کند و در ماده ۱۴۸ نیز، اقدامات تأمینی و تربیتی را در مورد افراد نابالغ مورد تأکید قرار می دهد.
فصل سوم: تخفیف مجازات اطفال در نظام کیفری ایران
فصل پیش رو به دو مبحث تقسیم شده است:
در مبحث اول، موضوع تخفیف مجازات در جرایم قابل گذشت و در مبحث دوم، تخفیف در جرایم غیرقابل گذشت را مورد بررسی قرار می دهیم.
مبحث اول: تخفیف در جرایم قابل گذشت
در این مبحث، ابتدا به ارائه تعریف گذشت پرداخته، معیار تشخیص جرایم قابل گذشت از جرایم غیرقابل گذشت را مورد مطالعه قرار می دهیم.
گفتار اول: تعریف گذشت
از نظر لغوی، گذشت به معنای گذشتن، گذر کردن، بخشایش و صرف‌نظر کردن است.[۵۷] در مورد ماهیت گذشت، از استیفاء حق تا اسقاط حق به منزله نوعی ایقاع اظهار عقیده شده است.[۵۸]
از نظر اصطلاحی نیز، گذشت متضرر از جرم، یعنی چشم‌پوشی مجنی‌علیه از تعقیب متهم و یا مجازات محکوم‌علیه،[۵۹]یا به عبارت دیگر، انصراف شخص محق از حق شخصی خود برای ادامه دعوی و رسیدگی کیفری. باید این نکته را در نظر داشت که گذشت متضرر از جرم هنگامی مؤثر است که جرم از جرایم قابل گذشت باشد؛ یعنی بزه‌هایی که تعقیب بزهکار متوقف بر مطالبه شاکی خصوصی است و با گذشت او تعقیب کیفری موقوف می‌گردد. مطابق با تبصره ۱ ماده ۸ قانون آیین دادرسی کیفری: «در مواردی که تعقیب جزایی با گذشت مدعی خصوصی متوقف می‌شود هرگاه مدعی خصوصی پس از صدور حکم قطعی گذشت نماید اجرای حکم موقوف می‌گردد و چنانچه قسمتی از حکم اجرا شده باشد بقیه آن موقوف می‌ماند و آثار حکم مرتفع می‌گردد».
گذشت می‌تواند از سوی شخص حقیقی یا حقوقی باشد.[۶۰] همچنین، گذشت می‌تواند به صورت کلی یا جزئی و نیز، شفاهی یا کتبی باشد.[۶۱]این امکان وجود دارد که در اثر ارتکاب جرم، علاوه بر زیان دیده اصلی، اشخاص دیگری نیز متحمل صدمه های مختلف مادی، معنوی و حیثیتی شوند، با این حال، کسی جز متضرر اصلی نمی تواند به عنوان شاکی خصوصی شکایت کند. در غیر این صورت، شکایت این اشخاص در حد اعلام جرم بوده و اگر جرم از جمله جرایم قابل گذشت باشد، ایشان با قرار رد شکایت مواجه خواهند شد و تا زمانی که خود متضرر اصلی از جرم شکایت نکند، اقدامی صورت نمی گیرد. اما اگر جرم از جمله جرایم غیرقابل گذشت باشد، در این صورت از باب اعلام جرم در صورت اثبات وثاقت خبر اقدام خواهد شد.[۶۲]
گفتار دوم: تشخیص جرایم قابل گذشت
به طور کلی، برای تشخیص جرایم قابل گذشت از جرایم غیرقابل گذشت از دو روش استفاده می شود:

  1. روش احصای قانونی: براساس این روش، هیچ جرمی قابل گذشت نیست، مگر این‌که قابل گذشت بودن آن در قانون تصریح شده باشد. در واقع، با امعان نظر به لزوم حفظ نظم عمومی، اصل «تصریح قانونی» در رابطه با قابل گذشت بودن جرایم اعمال می‌گردد.
  2. روش احصای قضایی: در این فرض، قضات دادگستری اقدام به تشخیص جرایم قابل گذشت از جرایم غیرقابل گذشت می نمایند.

در این قسمت، به بررسی رویکرد قانون گذار ایرانی (قبل و پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷) را

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است

جع به معیار تشخیص جرایم قابل گذشت از جرایم غیرقابل گذشت می پردازیم.
الف) قوانین جزایی پیش از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷
پیش از وقوع انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷، روش احصای قانونی در خصوص تشخیص جرایم قابل گذشت از جرایم غیرقابل گذشت مورد تصریح قانون گذار جزایی قرار گرفته بود. در این رابطه، ماده ۲۷۷ قانون مجازات عمومی سال ۱۳۰۴، با احصای جرایم قابل گذشت و با تعیین حدود ۲۰ جرم، چنین مقرر داشته بود:
«… در مورد جرم‌های یاد شده که در ذیل معین است تعقیب جزایی شروع نمی‌شود مگر به تقاضا مدعی خصوصی و اگر مشارالیه شکایت خود را مسترد نمود تعقیب جزایی نیز موقوف خواهد شد مگر این‌که متهم سابقاً محکومیت جنحه یا جنایت داشته باشد…..».
ماده ۲۷۷ قانون ۱۳۰۴ بارها مورد اصلاح قرار گرفت. به موجب تبصره ۱ الحاقی به ماده ۸ قانون آیین دادرسی کیفری مصوب ۱۳۵۲، دو جرم «جریحه‌دار کردن عفت عمومی»[۶۳] و «تشویق و حمایت زنان به فحشاء»[۶۴]از عداد جرایم قابل گذشت خارج گردید. در مقابل، در برخی دیگر از قوانین، تعداد جرایم قابل گذشت افزایش یافت، به نحوی که با لحاظ سایر قوانین مانند مواد ۴۵ و ۱۱۱ تا ۱۱۳ قانون ثبت اسناد و املاک مصوب ۱۳۱۰، ماده ۳۱ قانون اعسار مصوب ۱۳۱۳، جرایم موضوع مواد ۲۳، ۲۴ و ۲۵ قانون حمایت از مؤلفان، مصنفان و هنرمندان مصوب ۱۳۴۸ که به موجب ماده ۳۱ همان قانون قابل گذشت اعلام شده‌اند، قانون حمایت خانواده مصوب ۱۳۵۱، قانون صدور چک مصوب ۱۳۴۴ و غیره، تعداد جرایم قابل گذشت به بیش از ۵۰ مورد رسید.لذا، قاعده کلی و اصلی برای تشخیص این نوع جرایم در قوانین جزایی پیش از انقلاب، بر مبنای غیرقابل گذشت بودن بود، مگر آن دسته از جرایمی که قانون صراحتاً آن‌ها را قابل گذشت می‌دانست.
در مقررات جزایی پیش از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷، بسیاری از جرایمی که براساس نصوص شرعی در عداد جرایم غیرقابل گذشت بودند، نظیر زنا و لواط، جرم قابل گذشت شناخته می‌شدند. جرایم علیه تمامیت جسمانی نیز،معمولاً جزو جرایم غیرقابل گذشت محسوب می‌شدند. همچنین، جرایم علیه اموال، جرایم غیرقابل گذشت و جرایم غیرمهم که ضرر آن بیشتر متوجه شخصی مجنی‌علیه بود، قابل گذشت تلقی می‌شدند.[۶۵]
ب) قوانین جزایی پس از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷
با وقوع انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷، برای نخستین بار، جرایم به دو دسته جرایم حق‌الله و حق‌الناس تقسیم شدند. این امر موجب گردید که تا حدودی مفهوم و قلمرو جرایم قابل گذشت دگرگون شود. این تغییر در راستای اسلامی کردن قوانین جزایی صورت پذیرفت. در نظام کیفری اسلام، ضابطه تشخیص جرایم قابل گذشت از جرایم غیرقابل گذشت، در چارچوب دو مفهوم حق‌الله و حق‌الناس متجلی شده است.[۶۶]اگر جرم از حقوق‌الناس باشد، قابل گذشت و اگر از حقوق‌الله باشد، غیرقابل گذشت خواهد بود. از این رو، قاضی اختیار دارد تا در حقوق الناس، اصحاب دعوی را به سازش ترغیب نموده و مساعی لازم را برای برقراری صلح و حل و فصل قضیه به کار گیرد.[۶۷]
به طور کلی، در منابع فقهی، غالباً به ذکر مصادیق حق‌الله و حق‌الناس اکتفا شده است و به اتفاق نظر مشاهیر فقها، جرایم موجب قصاص و دیات، از حقوق‌الناس بوده و جرایم مشمول حدود، حق‌الله هستند.[۶۸] برای مثال، یکی از فقها در این رابطه آورده است، به مجازات‌هایی که شارع مقدس اعمال آن‌ها را در اختیار شخص خاصی قرار داده که از ارتکاب جرم متضرر شده اند مانند حد قذف،[۶۹] حق‌الناس و به مجازات‌هایی که شارع مقدس اعمال آن‌ها را از وظایف خود حاکم قرار داده است، نظیر مجازات زانی و زانیه، خواه آنان در اثر ارتکاب جرم متضرر شده باشند و یا نه، حق‌الله می‌گویند.[۷۰]
در قوانین جزایی نیز، ماده ۱۵۹ قانون راجع به مجازات اسلامی مصوب ۱۳۶۱، بدون آن‌که ضابطه‌ای برای تعیین حق‌الله از حق‌الناس ارائه نماید، چنین مقرر داشته بود: «در حقوق‌الناس، تعقیب و مجازات مجرم متوقف بر مطالبه صاحب حق یا قائم مقام قانونی اوست».
همچنین، به موجب ماده ۳۰ قانون تشکیل دادگاه‌های کیفری ۱ و ۲ و شعب دیوان عالی کشور مصوب ۱۳۶۸: «در جرایم و اموری که جنبه حق‌اللهی دارند محاکمه مرتکب باید با حضور متهم صورت گیرد».
همان گونه که آشکار است، در این دو ماده، قانون‌گذار بدون ارائه تعریف حق‌الناس و حق‌الله، تنها به بیان اثرات جرایم حق اللهی و جرایم حق الناسی اکتفا نموده بود. از این رو، دادگاه‌های بدوی بارها در تشخیص جرایم حق‌الناس و حق‌الله دچار اختلاف‌نظر شدند، به گونه‌ای که دادگاهی یک جرم را قابل گذشت و دادگاهی دیگر همان جرم را غیرقابل گذشت اعلام می‌کرد. این مسائل موجب گردید که دیوان عالی کشور بارها با صدور رأی وحدت رویه، به اختلاف مراجع قضایی در این زمینه پایان دهد. برای مثال، می‌توان به رأی وحدت رویه شماره ۵۲ مورخ ۱/۱۱/۱۳۶۳ در مورد غیرقابل گذشت بودن جرم کلاهبرداری، رأی وحدت رویه شماره ۳۴ مورخ ۱۲/۹/۱۳۶۳ راجع به غیرقابل گذشت بودن قتل غیرعمد در نتیجه رانندگی بدون پروانه، رأی وحدت رویه شماره ۱۲ مورخ ۲۰/۳/۱۳۶۴ در رابطه با غیرقابل گذشت بودن اهانت به مأمور حین انجام وظیفه و رأی وحدت رویه شماره ۵۳ مورخ ۱/۱۲/۱۳۶۸ در مورد غیرقابل گذشت بودن جرم سرقت اشاره نمود.