بررسی خدا از دید یونیتارین ها با تاکید بر نظرات میخائیل سروتوس۹۲- …

کارل بارت می گوید : مسیح آن طور که در کتاب مقدس به ما معرفی می شود، تنها کلمه خدا است که ما می شنویم و در زندگی و مرگ باید به او تکیه و از او اطاعت کنیم. ما این آموزه نادرست را که کلیسا می تواند و باید فراتر و بالاتر از این کلمه واحد خدا برود و دیگر حوادث ، قدرت ها، چهره ها و حقایق را به مثابه وحی خدا و منبع اظهارات خود تصدیق کند ، انکار می کنیم. (کونگ ،۱۳۸۹،۱۵۶)
۳-۲ خدا قائم به ذات است:
«هستم آن که هستم. » (خروج، ۳: ۱۴ )توماس آکوئیناس مى گوید: «خدا عله العلل است و خودش علت ندارد.». وجود خدا به هیچ علت خارج از خودش متکی نیست. قائم به ذات بودن خدا مربوط به خواست او نمی باشد بلکه ذاتی است. او بر اثر ذات خود وجود دارد و وجود او را علتی نیست.
قائم به ذات در الاهیات متعارف عبارتست از خصیصه خود_خاستگی در مقابل غیرخاستگی یا وابستگی به غیر، از این رو تنها قابل اطلاق بر خدا است. قیام به ذات اصطلاحی است فنی که حکم می کند وجود خدا واجب است نه ممکن. کارل بارت قیام به ذات را همان اختیار خداوند تفسیر می کند. (هاروی،۱۳۹۰،۲۴)
یونیتارین ها در این مسئله دیدگاههایی دارند که به آن می پردازیم :
اوریگن(۱۸۵-۲۵۴م) برای اینکه پسر را تابع پدر سازد ، خدای پدر را « خدای قائم به ذات»autotheos با حرف تعریف the نامید، در حالیکه پسر مولود را که به صورت و شبیه خداست ، صرفاً « خدای » بدون حرف تعریف the نامید. با این وصف ، با اینکه پسر تنها « خدا » بدون حرف تعریف است، زیرا « یگانگی خدای بی نظیر» نیست ، او « یگانه کلمه» است، زیرا لوگوس[۸۳] بی نظیر است. به عبارت دیگر ، نسبت کلمه با چیزی که بعد از او می آید ، همچون نسبت پدر با اوست. شاید اگر بگوییم مقصود اوریگن این بود که کلمه الوهی است اما خدا نیست ،منظور او را روشن کرده باشیم. (ژیلسون،۱۳۸۹،۵۷)
اوریگن می گوید خدای قائم به ذات خدایی است که پسر از او تبیعیت می کند. در واقع خدا علتی برای پسر است چون پسر مخلوق پدر است.
اوریگن می گوید:” فهم این مسئله که چگونه کسی می تواند به گونه ای از «کلمه» سخن بگوید که از «پسر» سخن می راند، مشکل است. از این رو واژه کلمه می باید در پیوند با عنوان «پسر» تفسیر شود، عنوانی که متضمن معنای «مستقل حیات» است. هر چند حیات بچه از مادرش است اما به صورت انسانی مستقل از مادر حیات دارد.” اگر واژه های «کلمه» و «پسر» مثل هم معنا شوند، روشن است که «کلمه» متمایز از خدا (پدر) و دارای وجودی مختص به خود است. اوریگن به مخاطب خود یادآور می شود که در مطالعه کتاب مقدس باید «معنای» واژه های به کار رفته را به خوبی دریافت کند. کلمه متعلق به خدا، باید به مثابه چیزی فهمیده می شد که شبیه کلمه متعلق به انسانها است امّا نه خود آن. اوریگن می نویسد «کلمه خدا» فردیت خاص خود را دارد، یعنی حیات مستقلی دارد; و بدین ترتیب از کلمه یا عقلی «که درون انسانهاست یعنی از کلمه یا عقلی که فردیتی مستقل از ما ندارد»، تمیز داده خواهد شد. اوریگن می گوید متون مقدس تعلیم می دهند که «پسر غیر از پدر است» یعنی: دارای وجودی مخصوص به خود است. (کارمدی،۱۳۸۳، ۲۴۱)
ترتولیان(۱۶۰-۲۲۰م) به نتیجه مشابهی رسیده بود، اگرچه دلایلش اندکی متفاوت است. او مانند اوریگن مدعی بود که این عنوان در متون مقدس نباید به تنهایی در نظر گرفته شود، هیچ عنوانی، چه کلمه، چه پسر و چه حکمت، نمی تواند به تنهایی یا با اتکا به خودش معنا شود. متون مقدس همه جا از یک «قدرت» سخن به میان می آورند… گاه با نام حکمت، و گاه با عنوان کلمه; عناوین مختلفی که مکمل یکدیگرند. از این رو، ترتولیان در پاسخ به کسانی که گمان می کردند «قلبم کلمه نیکی را ذکر می کند» مستلزم تمایز بین خدا و «کلمه»اش نیست، عبارات دیگری را می آورد که در مورد مسیح به کار رفته اند و از او به عنوان «پسر» یاد می کنند. اگر کسی ادعا کند که کلمه ای که توسط پدر گفته شده است نمی تواند با پدر فرقی داشته باشد، به نظر او پسر در مزمور ۲:۷ «تو پسر منی اینک من پدر تو شده ام»، باید همان پدر باشد، ولی این حرف نامعقول است.
تحلیل ترتولیان در مورد واژه «کلمه» یا «عقل» و واژه logos در یونانی و ratioدر لاتین به یک اندازه دارای اهمیت است. او مدعی است که به یک معنا می توان عقل در انسانها، و در نتیجه در خدا را چنین معنا کرد که برای خود دارای وجودی خاص است. ترتولیان توجه می دهد که بشر به شکل خدا و همانند او آفریده شده است. تو در درون خود عقل داری… توجه کن که چگونه هنگامی که در درون خود به وسیله عقل و در سکوت به تأمل می پردازی، عین همان عمل [که در خدا رخ می دهد] در تو نیز پیدا می شود، اما در عین حال عقلِ توأم با بیان است دو گونه بیان را در کنار هم می یابی به عبارت دیگر، بیانی که در خود، همان عقلی را جای داده است که وقت فکر کردن به وسیله آن سخن می گویی، و بیانی که در سخنی که به وسیله آن فکر می کنی موجود است.( همان منبع،۲۴۲)
آریوس(۲۵۰-۳۳۶م) قائل شد که پسر لوگوس نام گرفت، به خاطر همان لوگوس اوّل که درونی(صفت ذاتی)است این لوگوس دوم که منبعث از رحمت و لطف(grace ) خداست، یکی از نیروهای بی‏شماری است که خدا آفریده است.او به خاطر طبیعت متغیّرش مثل سایر انسانها می‏تواند گناه بکند، امّا چون خدا می‏دانست که او پاک و خوب خواهد بود، به او شکوه جلال بخشید. بنابراین اگر چه پسر را خدا می‏نامند، امّا او حقیقتا خدا نیست، خدای واقعی پدر است که مولود نیست .( تیسن، ۲۲) پسر حتی پدر را به طور کامل نمی‏شناسد.سخن

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

اساسی آریوس بیان مخلوق و انسان‏ بودن عیسی موسوم به لوگوس و پسر بود.
البته تابعیت پسر نسبت به پدر قبل از او توسط اوریگن(۱۸۵-۲۵۴) اظهار شده بود و نیز شروع وجودی لوگوس در زمان از لسان ترتولیانوس (۱۶۰-۲۲۰)صادر شده بود.محور کلام آریوس این بود که اگر مسیح آفریده شده است که همین طور هم هست، باید از عدم پدید آمده باشد و در نتیجه مخلوق و پدیده است و نمی‏تواند در ابدیت هم ذات خدا باشد.
سروتوس(۱۵۱۱-۱۵۵۳م) میگوید که خدا گفته است : هستم آنکه هستم . موسی نیز در سرود خود او را یاه ، ال و الوهیم می نامد . چون پدر را یهوه می نامد؛ به او وجود خواهد داد تا وجود داشته باشد و یا او را مسیح خواهد ساخت. مسیح همین ذات را برای خود نام می برد، آنجا که می گوید: هستم آنکه هستم . و مسیح پس از آن که تبدیل به جسم شد، خود گفت: من بوده‌ام و هستم ، زیرا پدر باعث شد که او یاه باشد، این یک ذات از ابتدای خلقت است. و مسیح جاشب کِدِم نامیده می شود ، یعنی کسی که از قدیم بوده است و از ابتدا مانده است. Wilbur,1531,6))
سروتوس در اینجا به این مسئله اشاره می کند که چون مسیح بخشی از ذات خداست ، می تواند قائم به ذات باشد. یعنی همان طور که گفته شد «من بوده ام وهستم » اشاره به ذات خدایی دارد نه جنبه ی انسان بودن مسیح.
در نظر شلایر ماخر(۱۷۶۸-۱۸۳۴م)، «مفهوم متداول خدا به عنوان وجودی منفرد در خارج و در ورای جهان» تمام روایت دین نیست. این فقط یکی از راههای بیان چیستی خداوند است؛ راهی که اغلب مغشوش و همیشه ناقص است. «او می خواهد معنای متداول خدا را به چیزی تبدیل کند که در تجربه های روزمره انسان بیشتر مرکزیت دارد. شلایرماخر هرگز موقعیت خود را به عنوان متکلمی که از دیدگاه وحدت بخش مسیحیت سخن می گوید ترک نکرد. گواه این مدعا نقش چشمگیر مفهوم وساطت ،شفاعت در مباحث کلامی اوست. او معتقد است به طور کلی برای بحث درباره خداوند باید کسانی باشند که تفسیر طرق الی الله برای بشر، کارشان به شمار آید. ( N.Tice, 1969,60-61)
بخشی از کار این مفسران آن است که به جهان نظم و وحدت دهند. قانونگذاران، مخترعان ، قهرمانان و چیره شوندگان بر طبیعت در این گروه جای دارند؛ البته در این راه وجود افراد روحانی تر نیز ضرورت دارد. این افراد می کوشند بذر انسانیتی بهتر را پرورش دهند، عشق به امور متعالی تر را شعله ور سازند، زندگی روزمره را به زندگی ای شریف تر تبدیل کنند، فرزندان زمین را با آسمان آشتی دهند و دلبستگی عصر ما را به ارزشهای خشک و بی روح متعادل سازند.» I bid,45 ).)
چنین کسانی پیامبران و مبلغان انسانیت خوانده می شوند و مأموریت آنها وساطت بین موجود متناهی و موجود نامتناهی است… در حالی که شلایرماخر از «انکشاف ذات خداوند»[۸۴] سخن به میان می آورد بعضی معاصر انش چون کانت انکشاف را با نظام الهیات یکی گرفتند و تا حد ضامنی که برای استحکام قوانین اخلاقی ضرورت دارد تقلیل دادند. شلایرماخر بخصوص تقلیل دوم را اهانت آمیز می داند.
۳-۳ خدا نامحدود است:
خدا از نظر مکان نامحدود است. برتر از مکان است. خدا به عنوان روح در همه جا و همه وقت حاضر وناظر می باشد وحد وحدودی ندارد.
در کتاب مقدس آمده است :
« من خدایی نیستم که فقط در یکجا باشم ،بلکه در همه جا حاضر هستم ،پس آیا کسی می تواند خود را از نظر من پنهان سازد؟ مگر نمی دانید که حضور من آسمان و زمین را فرا گرفته است؟ » (ارمیا ۲۴:۲۳)
تصور نامتناهی بودن خداوند مشکل است. برخی از فلاسفه نامتناهی بودن را فراتر از درک ما می دانند.
(هیک،۱۳۷۶،۲۸)
اوریگن(۱۸۵-۲۵۴م) معتقد است که یک موجود مطلق وغیر مادی که حتی فراتر از وجود تصور می شود، ناگزیر باید کامل باشد. بر همین اساس به روشنی دریافته است که کمال ذاتی خدا مانع از آن می شود که او علت شر باشد. اما او ظاهراً متوجه شد که سازگار کردن دو مفهوم قدرت الاهی و کمال الاهی با یکدیگر مشکل است . دلیل آن این است که تصور امر «نامتناهی» برای یک ذهن که شکل و قالب یونانی به خود گرفته بسیار مشکل است. ( ژیلسون۱۳۸۹،۵۶)
اوریگن معتقد است خداوند که موجودی غیر مادی است و مطلق که باید کامل باشد. این کامل بودن تبعاً باعث می شود که خدا از علت شر بودن به دور باشد. افکار فلسفی اوریگن باعث شده بود که نتواند به راحتی این مطلب را که خدا نامتناهی است را قبول کند.
اوریگن در کتاب مقدس خوانده بود که خدا تمام چیزها را به اندازه و شمار و وزن معین، یعنی برحسب دلایل کاملاً معین، مقرر وتننظیم کرده است ، اما او در آنجا نخوانده بود که خدا نامتناهی است، به این معنا که اصل صفت نامتناهی بودن وجود به او تعلق دارد.(همان منبع، ۵۷ )
در واقع در اینجا می شود این استنباط را داشت که همه چیز در دنیا اندازه و شماره دارد به غیر از ذات خداوند که نامحدود است وغیرقابل شمارش. تصور نامحدود بودن خداوند از فهم انسان خارج است. بنابراین نمی توان تعریف کامل و متقنی از آن داشته باشیم . همانطور که می بینید یکتاپرستان مسیحی نیز به سختی در مورد آن بحث کرده اند و یا اصلاً عده ای وارد این بحث ها نشده اند.
در این خصوص سروتوس(۱۵۱۱-۱۵۵۳م) بیان می کند که من درکی از خدا دارم، و این درک چشم اندازی از وحی اوست؛ و خود چشم انداز است که با دیدنِ آن، پدر در آینه ای در تاریکی دیده می شود. و اینجا ایمان واقعی مسیحیان به مسیح مشخص می شود، که نشانه ای از چیزهایی که دیده نمی شوند، نامیده می شود .با این حال، فیلسوفان، که همه چیز را می دانند، و از همه چیز درکی دارند
، نیازی به ایمان ندارند. در واقع، مسیح واقعا برای آنها زیادی و غیر ضرروری شده است، چرا که آنها امروز خدا را نسبت به قبل متفاوت نمی‌دانند. اما ما می دانیم که یک نمودِ قابل مشاهده از این رمز و راز ساخته شده است، ما می دانیم که خداوند از طریق مسیح دیده می شود. خدا به این ترتیب شناخته شد، و خواست تا خود را در آن آینه نشان دهد، چنانچه قبلاَ از طریق وحی این کار را کرده بود. Wilbur,1531,7))
نامحدود بودن خدا توسط ادراک و فهم انسان ها نمی تواند فهمیده شود چون این درک وفهم محدود است و خدا نامحدود. سروتوس می گوید درکش از خدا توسط وحی کامل می شود ، اما باز هم خود خدا در حاله ای از ابهام قرار می گیرد. اما فلاسفه می گویند ما درک بیشتری نسبت به خدای نامحدود داریم و نیازی نداریم تا وحی یا مسیح ، خدا را برای ما بشناسانند.
فلاسفه به نظر خود شان به سه مفهوم ریاضی با حواس خود رسیده اند، اگر چه هیچ چیز وجود ندارد که آنها نسبت به آن تا این اندازه بی اطلاع باشند. آنها می گویند، ادراک، نوعی نهادِ انتزاعی از تخیل است که در پاشنه هایشان واقع شده است. اما خدا گاهی اوقات به این چرندیات پایان می دهد. اینکه، مساله نه تنها یک توهم ریاضی از تخیل نیست ، بلکه تهمت وحشتناک علیه تعالیم مسیح است، مرا اندهگین و پریشان می کند،. اجازه دهید که تظاهر به داشتن تصور در سر شان، برایشان کافی باشد، بدون اینکه به دنبال مفاهیم در پاشنه شان باشند! Ibid,7))
فلاسفه ادراک را امری تخیلی و دهنی میدانندو آنها در این امر بسیار قوی هستند و نیازی به راهنما ندارند. این قوت را در پاشنه هایشان میدانند یعنی می توانند با قدرت درباره آن به بحث و تحلیل بپردازند. سروتوس می گوید این گفته ی فلاسفه توهینی به آموزه های مسیح و مسخره گرفتن آن است که مرا ناراحت می کند.
کسانی که در راه مسیح هستند ، به آنها اجازه ندهید چشم انداز هایی که در مورد خدا هستند را سرسری بگیرند. حتی اگر آنها همه ی فرشتگان را در آسمان با چشم باز ببینند، با این حال خدا هنوز هم در جایی عمیق تر، پوشیده در جامه ی فرشتگان، مانند پوستی که گسترش می یابد، پنهان است،. و اجازه نمی دهم که فلاسفه در اینجا من را درباره ی طبیعت و ماهیت فرشتگان مورد هجوم قرار دهند، که در موردش هیچ دانشی ندارم؛ زیرا منظور من هرگز گسترش در یک مفهوم محلی نیست، برای اینکه مهارت خدا فراتر از مکان است. افراد احمق، آنها را به نقطه ای در خارج از بدن خود فرو می کاهد. به این نقطه از حماقت رسیده اند که می گویند خدا خودش است، همان طور که بود، نکته ای که بارها تکرار شد. آیا این مفهوم خداست که آنها به رخ می کشند؟ من به در گاه خداوند دعا می کنم که روح او آنها را به هنگام خواندن این چیزها لمس کند، تا مبادا آنها برای خود بوی هراس انگیز مرگ و هلاکت باشند.Ibid,8))
همچنین سروتوس می گوید که باید این فرض منطقی را داشته باشیم که خدا از همه ی جهات نامحدود و تصور نکردنی است.اینکه ما نمی توانیم هیچ تصویری از خدا داشته باشیم مگر اینکه او خود را با شکلی سازگار کند که برای ما قابل درک باشد و این را استاد در یوحنا [۵:۳۷] به ما نشان می‌دهد. Ibid,8))
سروتوس در ادامه اظهار ناراحتی می کند که فلاسفه ، مطالبی که در مورد خدا است را ساده از کنارش می گذرند و همین سرسری گذشتن باعث فهم غلط می شود. نامحدود بودن خدا واینکه خدا فرا تر از مکان است باعث شده تا فلاسفه از تبیین این مسائل زبانی قاصر داشته باشند. سروتوس می گوید نامحدود بودن خدا را عده ای فقط به اندازه ی جایی خارج از بدن خود محدود می کنند وفقط می توانند نکات تکراری را بیان کنند ، چون درک بیشتری از این مطلب ندارند و حتی راههای شناخت خدا ، که وحی و مسیح هست را نیز قبول ندارند.
نتیجه ای که می شود از سخنان سروتوس گرفت این است که، حد خدا نمی تواند در درک و فهم ما بگنجد اما ، می توانیم با نشانه هایی که داریم آنرا برای خود ملموس کنیم ولی باز هم به طور کامل نمی شود به این مفهوم دسترسی پیدا کرد . در واقع خود خدا باید بخواهد تا ما بتوانیم او را درک کنیم.
۳-۴ خدا ازلی و ابدى است:
خدا بارها در کتاب مقدس وجودى بى آغاز و بى انتها و سرمدى وازلى و ابدى خوانده شده است.